X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 13 مهر‌ماه سال 1387

باگذشتن از پل نادری که بر روی رودخانه کرخه زده شده عملا وارد منطقه دشت عباس می شویم منطقه ای وسیع در شمال غربی اهواز و غرب دزفول و اندیمشک که منطقه ای است حدودا کشاورزی و روستاهایی در این منطقه وجود دارد طی کردن  ادامه مسیر ما را به سه راهی قهوه خانه میرساند که قبلا گفتم که دو مسیر ابتدا به فکه و سمیده و از مسیر دیگر به دهلران منتهی میگردد بنابراین مسیر ما به طرف سایت نیروی هوائی بود که گردان ارکان تیپ سی و هفت انجا مستقر و امر تدارکات گرو ههای رزمی را انجام میداد و فرماندهی ان به عهده سرهنگ شهید عزیز یارمحمودی بود به محض رسیدن به سایت که مرکب بود از ساختمانها و تاسیسات مجهز و مورد استفاده نیر وی هوایی بدلیل خستگی روحی وفشار سنگین در گیریهای چند روز گذشته مقرر شد هرچه سریعتر و بدو ن فوت وقت وقبل از تاریکی هوا به سمت منطقه جنگی حرکت کنیم و بدین لحاظ با چند دستگاه خودرو و در حالیکه همه سربازان در قسمت عقب نشسته بودند عازم منطقه شدیم و اینجا سراغاز شرکت در جنگی بود که خبر از نابرابری و توازن قوا در دوسویه انرا نداشتیم به عبارتی بی اطلاع از جبهه باز شده که چه قوایی تا دندان مسلح و با انگیزه در ان سوی مرزها که در طی این مدت کوتاه تا حد زیادی خطوط مرزی را پشت سر گذاشته و به خاک ایران تجاوز و به پیش می تازند مشاهده کردیم که نیر وهای همدوره ایمان در پشت تپه هایی مستقر بودند که فاصله بسیار زیاد با خط مرزی دارد و از همین  جا پی به قدرت نیروهای بعثی و نفوذشان به خاک پاک ایران عزیز شدیم همه وجود مان را دلهره و دلواپسی فر گرفته بود و اینده خود را بی اطلاع بودیم

اولین شب نبرد را اغاز کردیم کیسه خواب و کوله پشتی با ظروف ساده غذا که اسم انرا یقلوی میگفتیم تنها وسایلی بودند که با خود داشته و از ما جدا نشدنی بود چه شبی را پشت سر می گذاشتیم و تجربه تلخ حضور در جنگ رامی گذراندیم فرصت و امکانی را برای خوردن غذا و حتی اب را نداشتیم و حقیقتا نه تنها میل نداشتیم بلکه چیزی برای خوردن واشامیدن وجود نداشت و از همه مهمتر بحث دادن پاس شبانه در منطقه بود که احتمال بروز همه گونه خطر می رفت و در یک لوحه نگهبانی پاس یک بامداد تا دو نیمه شب به من محول شد و در حالیکه خستگی مفرط و دلهره ها و دغدغه های روز پشت سر گذاشته را داشتم بخواب فرو رفتم و زمانی را با صدای نگهبان قبل بیدار شدم که باید پست را ازایشان تحویل می گرفتم بیدار شدن از خواب ناز شبانه ای که روزی بسیار سخت را گذرانده بود عجب شب شومی بود و ما از همه جا بی خبر و............... 

نکته قابل توجه اینکه در خلال یک ساعت نگهبانیم از پشت جبهه خودمان اتشهایی را مشاهده می کردم که به هیچ وقت تشخیصم اتش دشمن نبود و غافل از اینکه فردا مشخص شد که چه اتفاقی عجیب افتاده که در ادامه بیان خواهم کرد . 

در هر حال شب را به صبح برده و وارد اولین روز حضور در جبهه شدیم و روز بسیار سخت و پر مخاطره را باید شروع می کردیم هنوز تحویل و تحول را بخوبی انجام نداده بودیم که گلوله های اتشین دشمن در حوالی خط ما فرود می امد و ترکشهای ناشی از ان در اطراف پراکنده می شد دیگر خبری از یاران خود که قبلا در خط بودند نبود و انها بسرعت خط را تحویل داده و منطقه را ترک  کردند و ما ماندیم و حملات و اتش متوالی نیروهای بعثی عراق . 

عقربه های ساعت از هشت نگذشته بود که هواپیماهای دشمن که همان میگ های شوروی بودند با تعداد زیاد بشدت خط ما را به اتش بستند و در یک لحظه زمین و زمان را تاریک دیدیم و شب برایمان تکرار شد صحنه عجیبی بود و من در سازماندهی نیرو های رزمی گروه رزمی خود سر محاسب هدایت اتش خمپاره شصت بودم ولی کار از این  حرفها گذشته بود دیگر خبری از سازمان ونظم و .......نبود فقط این را می دانم که تلفات نیر وهایمان بحدی شده بود که از دری و مکانی صدای اه وناله ای بر می خواست و در یک لحظه باسن مجروحی را دیدم که ترکش گلوله های دشمن باعث فوران خون از ان شده بود که صخنهای بسیار دهشتناک بود ودر حالیکه با سرعت مشغول کار بودم توانستم بی سیم را در دست گرفته و با چرخش دسته خصوص فرماندهی را یادم است سرگرد اسدی از بچه های اذربایجان شرقی بود از انطرف جواب داد و من سراسیمه دادخواهی کمک و درخواست امبو لانس برای انتقال مجروحین را داشتم که با پاسخی عجیب و دور از ذهن روبرو شدم ؟؟؟؟... 

اری جناب سرگرد با توجه به وخامت اوضاع دستور عقب نشینی صادر کردند و......... 

ادامه را در قسمت نهم بیاورم . موفق باشید