X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 23 آبان‌ماه سال 1388

عصر حسب عادت روزانه که س از مطالعه اخبار سیاسی و اقتصادی سری هم به وبلاگهای نوشته شده توسط وبلاگ نویسان انهم بصورت تفننی میزدم تصادفا به پستی در یکی از وبلاگها برخوردم که برایم بسیار عجیب امد یادم می اید که امام (ره)در سخنانی دانشگاه را مرکز انسانسازی فرمودند و چه اسفناک است که امروزه بجای دانش اندوزی و تحقیق و مطالعه و کسب علم و استفاده از فرصتها برای اینده سازی و ایجاد تغییر و تحول به اینگونه مواردی برمیخوریم که بسیار شنیدنی و تاسف اور است خودتان را دعوت میکنم تا این مطلب را از نوشتار دانشجویی بخوانید و قضاوت کنیدو بنظرم میرسد که در جایی که دانشجویش بدینگونه رفتار میکند انسان عادی نیز باید همچون پست قبل دست به چنین اعمالی بزند: 

جینننننننگولانه

بعد از مدت ها کوروموزوم با خودش فکر کرد یه جینگولانه بنویسه و دل خودشو وبلاگشو شاد کنه! 

امروز یه روز گند دانشگاهی بود یعنی روزی که من از ساعت ۱۱ تا ۶ بعد از ظهر باید دانشگاه میبودم و کلی غصه دار بودم سر این موضوع.خلاصه صبح رفتم یه دوشی گرفتم و علیرغم میل شدیدم که میخواستم یه چرت کوچولوی بعد از حموم بزنم تشریف فرما شدم به دانشگاه. 

خلاصه ساعت ۱۲ شد و کلاس بعدی من هم ساعت ۳ بود؛تصمیم جدی گرفتم که نمونم و برم خونه از اون طرف با مامانم بریم خونه ی بچه ی فاملیمون تفلد!خلاصه اودم خونه و یه لوبیا پلوی چرب خوردم یه ذره وبگردی کردم که نوشی خانوم زنگ زد با کلی غر و غر که پاشو بیا دانشگاه مگه این استادرو نمیشناسی واسه حضور غیاب نمره گذاشته و اینا که اصلا من تعجب کردم که این حرفارو از دهنش بشنوم چون اون سردمدار کلاس پیچیوندن و ایناست خلاصه رفتم دانشگاه که حوصلش سر نره.

تو راه که داشتم میرفتم سوار یه پیکانی شدم که ۳ تا مرد ۶۰-۵۰ ساله عقب نشسته بودن راننده هم تو همین سن و سالا بود منم که جلو نشستم.بعد از همون اول که سوار شدم متوجه رفتار های غیر طبیعی این آقایون شدم.خب همه ی صندلی های ماشن پر بودن اما راننده دقیقه به دقیقه جلوی هر کسی که منتظر تاکسی بود ترمز میکرد بعد وقتی اون مسافره میگفت خوب شما که جا ندارین راننده با اون پیرمرد پشتیا با یه ریتم خاص که من تا حالا این ریتم خنده به گوشم نخورده بود شروع میکردن یه مدت طولانی میخندیدن.بعد راننده وسط خیابون دماوند به اون باریکی و شلوغی یه لایی هایی میکشید که من دیگه تقریبا اشهدمو خوندم؛هر چیم نگاه میکردم اثری از آثار کمربند و اینا نبود.وسطای راه جناب راننده یه لایی خیلی خفن کشیدن بعد یه آقای دیگه سرشو از مایشنش بیرون آورد گفت چته میخوای خودتو مارو به کشتن بدی؟لغت کشتن باعث شد که یکی از پیرمرد پشتیا بگه لا اله الی الله (با لحن تشییع جنازه بخونید)بقیه هم پشت سرش شروع کردن به همنوایی!خلاصه من متعجب از این دارالمجانین رسیدم دم دانشگاه از ماشی پیاده شدم و همزمان با من یه آقای دیگه میخواست سوار شه که راننده گفت خوب حالا این یکیو سوار کنیم و با همون ریتم شروع کردن چهار تایی به خندیدن. 

بعدش که رفتم انشگاه اتفاق خاصی دیگه نیفتاد تا سر کلاس جامعه ۲ که من و نوشی نشسته بودیم تنگ هم و کتابایی رو که میخوندیم و خوراکی هامون که شامل بستنی لیوانی سیه سفید سیب قرمز نارنگی و بسکویت ترد بود رو روی میز چیده بودیم و همزمان با استاد که داشت درس جامعه میداد ما اینور داشتیم درس آشپزی یاد میگرفتیم. 

اول سیب خورد کردیم روی بستنی هامون بعد سیبمون که تموم شد نارنگی له کردیم ته بستنیم که دیگه آب شده بود توش ترد خورد کردیم که من فقط عکس مرحله ی اولو گرفتم چون بقیش دیگه ظاهر قشنگی نداشتن اما خیلی خوشمزه شدن هر سه تاشون. 

این وسط استاده هم هی نگاه میکرد به ما و ما هم یک اپسیلون درصد به روی خودمون نمیاوردیم که داریم چی کار میکنیم تازه این وسط نوشی میگفت بیا عین این تازه عروس دامادا قاشق بذاریم تو دهن هم  یخورده بخندیم اما من که دلم نمیخواست اسباب فرح بچه های کلاسو فراهم بیارم گفتم نوچ نمیشه! 

خلاصه دیگه اولین روزی که تو ترم جدید به من خوش گذشت امروز بود! 

اینم عکسا: (اولی مرحله ی اول کاره دومی وقتیه که دیگه کلاس تموم شده بود و البته خوراکی های ما هم همینطور!)