X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1389

به وفور انسانهایی وجود دارند که در برابر مشکلات و تنگناهای زندگی خویش قد علم کرده و با همه امید برای ایجاد تحول و تغییر و فرار از روزمرگی تفکر پیشه کرده و با عزمی استوار به جدال یاس و نومیدی رفته تا کاری کنند کارستان که هم خود را از وضعیت موجود نجات داده و نیز جامعه انسانی را رهبری و الگویی تمام عیار برای همه نسلها و همه عصرها گردند ولذا قدرت انسان بعنوان اشرف مخلوقات نباید برهیچ احد الناسی پوشیده باشد و اعتماد به نفس برای نجات از مهلکه ای که گاه انسان و جامعه را در برمیگیرد از جمله اموری است که باید بجد مد نظر قرار گیرد وبراین اساس امروز در مطالعه وبلاگ دوستان مطلبی قابل تامل مرا به وجد اورد و برای شما نیز انرا منعکس میکنم با امید به اینکه از اینگونه عبارات و اعمال حداکثر استفاده را برده و از خمودی و نومیدی دل کنده و بر صراط مستقیم نائل اییم :  

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

   پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر


پیرمرد این تلگراف را از پسرش دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

.

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

 پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم

برایت انجام بدهم



در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت