X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392

هیچ باخودتان فکر کردیده اید که ماایرانیها اصولا و البته نه تمامیمان روندی را در زندگی پیش گرفته ایم که در تمامی عرصه ها از زاویه منفی به فضای اطراف خود بنگریم؟ 

شاید برای شما هم پیش امده باشد که اشنایان یا دوستان و اهالی خانواده و......بیشتر از انکه بفکر ان باشند تا با مثبت اندیشی تحولی را در جامعه بوجود اورده و اثرات سازنده انرا نظاره گر باشند بیشتر در صدد هستند تامعایب را بعنوان نکات قابل بیان و توجه مدنظر قرارداده و روی ان مانور دهند؟ 

قطعاپاسخ اکثرشما دوستان خواننده مثبت است لیکن بجرات میتوان گفت یکی از نقاط منفی زندگی ما ایرانیان همین مهم است که بایستی برای تغییر ان تلاش کنیم بااین مقدمه بازهم میهمان اقای عرب نیای عزیزمان هستیم :  

 

دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم مینشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟
کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!
گفتم نمیدونم کیو میگی!
گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!
گفتم نمیدونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی
که روی ویلچیر میشینه...
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر،
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم
پوشی کنه...
چقدر خوبه مثبت دیدن...
یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپو
میشناختم، چی میگفتم؟
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!
وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...
شما چی فکر میکنید؟

یکی از اساتید دانشگاه  خاطره جالبی را که مربوط به سالها پیش بود نقل میکرد:


"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.