X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1388

در کوران زندگی حوادث و اتفاقاتی گاه خوشایند و در برخی از اوقات ناخوشایندو درد اور می افتد که بشر را از ان بی خبر و بسیار زمانها که انسانهای از خود بیخود ماشینی شده و الینه گشته همنوعان را که هیچ بل خود را نیز فراموش میکنند وتعدادی از ایشان را با امکاناتی مناسب وشرائطی اید ه ال که گاه در مصرف بی مهابا و لجام گسیخته و در افراط وتعدادی نیز در نهایت فقیر و فلاکت و بیچارگی گذران عمر میکنند و مناعت طبع و وارستگی شخصیت ایشان بحدی است که در حداقل امکانات تلاش برای حفظ مرتبت والای انسانیت میکنند و چه ناعادلانه است که حقوقی از تعدادی را افرادی به غارت برده و در سایه بی عدالتی نابخردانه و نااگاهانه و بدور از معنویت زندگی را برای خود در اصطلاح با نشاط کنند و.............. 

امروز عصر ضمن باز کردن ایمیلهایم به نامه ای برخوردم که حاوی داستانی بود بانام : 

  دخترک فقیر 

وچون واقعیتی انکار ناپذیر دیدمش برای شما نیز منعکس میکنم شاید اگر تاکنون گوشه چشمی به اطراف و اکناف نداشته ایم جرقه ای باشد برای تغییری ثواب اور در زندگی خود: 

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد : سارا ...  

دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟ 

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد ،تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : 

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت و سیاه و پاره نکن ؟؟ هـــا؟؟؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم !
دخترک چونهء لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم.... مادرم مریضه... اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد .... اونوقت  
میشه برای 

 خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه.... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد